به جرم عشق

مبادا اهل حق را تنها بگذاریم

به جرم عشق

مبادا اهل حق را تنها بگذاریم

بسم الله و بالله و علی ملّة رسول الله
(صلی الله علیه و آله)

سلام و خوش آمدید.

اینجا مجالی است برای اندیشیدن عاقلانه، تا زمینه ای باشد برای عمل کرن عاشقانه. انشاء الله

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جهاد فرهنگی» ثبت شده است

۰۹
اسفند ۹۳

نامه های سرگشاده


(شماره یک)



هدف از نگارش این نامه، ثبت شدن اهمیت زندگی با شهدای گذشته و آینده، در تاریخ است. والّا همگان می دانند، وقت ارزشمند این سردار، وقف تمام مسلمین و جبهه حق است.از سایر رزمندگان این جبهه بدون مرز خواهشمندم به لطف، پرسشهای نسل های پس از خود را پاسخ گویند.

 

به: سردار رشید سپاه اسلام حاج قاسم سلیمانی

 

موضوع: درخواست رمز گشایی


بسم رب الحسین(علیه السلام)


مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم ۖ

(سوره مبارکه فتح آیه29)


با سلام واحترام

سردار بزرگوار، جناب آقای سلیمانی


کلام را با رحماء بینهم آغاز می کنیم چرا که شدت و اقتدارت برای کفار و خصم دین و انسانیت است.


می خواهیم از دیروز با تو سخن بگوییم؛  روزی که برای ما و شما و شهید احمد کاظمی ویژه است:


"جمعه، هشتم اسفندماه"


روز شهادت کسیکه نقطه اشتراک ما و شما و شهید کاظمی و رهبرعزیزمان و خیل عاشقان جبهه حق  است و تو خوب می شناسی اش و شهید کاظمی و رهبر عزیزمان از همه بیشتر و من فقط ادعایش را دارم.

و همین ادعا نقطه افتراق ماست و همین نقطه دردناک، بر آنم داشت تا نامه ام خطاب به شما باشد جناب سلیمانی،

همرزم حاج حسین خرازی !

فرمانده ای که بعد از شهادتش فرمانده نسل ما شد...




می بینی؟ حاج حسین ما و حسین شما، هنوز همان اخلاقش را دارد که هر کسی او را

با خودش صمیمی می داند!

هر چند می دانم که در خیلش به از ما کم نباشد..


 وقتی خاطراتت از شهید کاظمی را خواندم، دیدم عجب! فقط ما

نیستیم که حاج حسین حاج حسین می گوییم..زیباترش، واقعی

ترش، جانانه ترش را دوست شما می گفته: 


"کسی هر وقت یک عزیزی را از دست می دهد، یکسال، دوسال یا چهل روز به یادش هست، ازش اسم می برد، کمتر اتفاق می افتد یک مدت طولانی آدم درگیر کسی بشود که از دست می دهد، 19 سال احمد، حسین حسین   می کرد به یاد شهید خرازی.


هیچ جلسه ای، هیچ خلوتی، جلسه رسمی، جلسه دوستانه، جلسه خانوادگی، مسافرتی وجود نداشت که او یاد باکری و خرازی و همت و این شهدا را نکند."


جناب آقای سلیمانی!

این عکس را نگاه کن..تمام جوانی من و خیلی از هم نسل های من در همین عکس خلاصه می شود.حجت ما برای زندگی کردن با شهدا  را در این عکس تماشا کن:




شهدا همینطور، با همین شوق و دلسوزی، از آن بالا حواسشان به ما هست..این حسین شما بود که دستش را دراز کرد و کتاب "پروانه در چراغانی" اش را داد دستمان..


فقط بگو اشتباه نمی کنیم! بگو اینها توهم نیست! بگو این شهدا هستند که با ما دوست می شوند..

بگو دست خودمان نیست که به یادشان هستیم..


تو که خودت شهیدی!

آخر چه کسی را دیده ای که روی زمین راه می رود و قلبش می تپد و زهره دشمنان را میترکاند و رهبرش به او می گوید تو همین الان شهیدی


نگو که نگویم! نگو که نشنیده ای و نمی دانی جوانان ایرانی تو را اسطوره خود میدانند و نگو خبر نداری که برایت می سرایند:


تا قیامت پیش ما فرمانده ای

چون که در خط علی پاینده ای

گفت رهبر اینچنین در وصف تو

حاج قاسم!  تو شهید زنده ای


دیروز سالروز شهادت حاج حسین خرازی بود.نمی توانم بی تفاوت باشم! نمی توانم..

مگر حاج حسین بی تفاوت بود؟ نیست! زندگی ما گواه است که نیست! دعاهای قنوتمان که از  او یاد گرفته ایم  ابوحمزه بخوانیم، گواه است که حاج حسین بی تفاوت نیست:


" اللّهم انّی اسئلک ان تملأ قلبی حبّا لک و خشیة منک و تصدیقاً بکتابک و ایماناً بک و خوفاً منک و شوقاً الیک یا ذالجلال و الاکرام حبّب الی لقائک و احبب لقائی و اجعل لی فی لقائک الراحة و الفرج و الکرامة.."



حاج حسین در سخت ترین شرایط زندگی، فرمانده ما نسلهای بعد از

خودش شد و چقدر صبور است! هنوز هم نا امید نشده..هنوز هم

می آید..گاهی با عکسهایش حتی..


حاج حسین، آن روزهای اتاق بسیج دانشجویی آمد...آن سالهایی که

دشمنان داخلی و خارجی، فرهنگ شهادت را خشونت می

نامیدند...روزهایی که نماد جبهه ها را جرأت بروز نداشتی...روزهایی

که چفیه انداختن افتخار نبود... روزهای خون دل خوردن ارزشی ها و

ولایتی ها..روزهای تنهایی دانشجوهای بسیجی..


آن روزها شما کجا بودید سردار؟ البته خدا می داند...


اما آن روزها حاج حسین کتابش را دستمان داد و داستان  "اطلسی ها در آفتاب"  را خواندیم..آن روزها دلمان سوخت و کباب شد و دودش چه اشکی به چشم هایمان می آورد که خدایا! پس ما چی؟؟؟!!




خدایا! ما هم در عرصه جنگ فرهنگی، فرمانده می خواهیم ...

تا هر وقت هنگام نگهبانی، خوابمان برد، خودش بیاید و اسلحه مان را بردارد و تا صبح جورمان را بکشد.. و آنقدر شرمنده اش شویم که دیگر تا عمر داریم خواب غفلت چشمانمان را گرم نکند.


تا مدام بگوید امام چشمش به ماست..


خدایا! کو الگوی مجسمی از رهبرمان که کنارمان باشد؟ جلوی چشممان باشد؟


خدایا! چه کنیم اگر دور و بَرِِ مان کسی نیست  تا وقتی رهبرمان می گوید حصر آبادان باید بشکند، فردایش آبادان را آزاد کنیم؟


خدایا!  سالهاست رهبرم فرمان جهاد جنگ نرم داده! پس چرا من مثل بنات الخمینی، دختر خامنه ای نیستم؟


ما تشنه این دست تحلیل هاییم که نایابند و عمومی نیستند! :


" امام راحل هم در تربیتی که در جامعه ما انجام داد مثل آن سلول‌های بنیادی بود که تحول ایجاد کرد و این تحول هم در جاهایی که تاثیر گذاشت به عنوان آدم‌هایی که به نحوی خلاصه امام بودند ظاهر شد.

البته کسانی که به معنای واقعی در ابعاد مختلف رفتار امام، معنویت امام، شخصیت امام، خلاصه امام راحل باشند کمتر پیدا می‌شود.

در جنگ هم امام راحل تاثیراتی گذاشتند و یک خلاصه‌هایی به وجود آورد.

احمد یکی از آن خلاصه‌ها بود که این هم به این دلیل نبود که احمد با امام مراوده داشت بلکه به دلیل عشق وافر به امام بود.

حالا من می‌گویم خصوصیاتش را که تاثیر احمد در زیرمجموعه در جنگ چگونه بود که
باعث می‌شود بگوییم که بخشی از شخصیت وجودی امام راحل در فردی مثل احمد کاظمی متبلور بود.


احمد چند مشخصه اصلی داشت که همه اینها را از امام گرفت واین درست است که همه اینها از مکتب اسلام است اما امام به عنوان یک الگوی مجسم بود و ما وقتی در جنگ نگاه می‌کردیم، احمد هم در این چیزهایی که من ذکر می‌کنم از همه ما برجسته‌تر بود...


چند نفر در جمع ما بودند، نقش مربی داشتند، نه مربی به معنای مربی نظامی که آموزش نظامی بدهند، نه، مربی جامع تر از این حرفها، و بدون اینها و یا در هرجلسه ای که اینها نبودند نقص بود و وقتی که بعضی هاشون شهید شدند.


این نقص تا آخر جنگ باقی ماند و این سه نفر نقش مربی را داشتند، حسن باقری، حسین خرازی واحمد کاظمی..."


حلقه وصل شما با امام روح الله، شهید احمد و شهید حسین بودند..


خدایا حلقه وصل ما کو؟



و مگر می شد چیزی در راه خدا ازش بخواهیم و زود زود برایمان فراهم نکند؟

مگر می شد به او متوسل شوی و خدا جوابت را ندهد؟

امروز هم باز به شهید خرازی  متوسل می شویم تا همرزمانش جواب ما را بدهند..

 

فقط  این سئوال، سیزده سال است که امان ذهن و دل و جانمان را بریده که چطور می شود؟

تو که خودت شهیدی  برایمان حل کن:


وقتی کتاب فرماندهان را می خوانیم، گویی تمام زندگی شان را می دویده اند!

آرام و قرار نداشته اند تا هر چه رهبرشان لب تر کند، اجرایش کنند و به رخ جهان بکشانند این اطاعتشان را..شجاع..نترس..محکم و قوی، بگو زبرالحدید..اهل کار..


چشمهای همیشه سرخ از کم خوابی..در عین حال در پیشگاه  خدا و

مردم خاضع و صبور و کنار خانواده شان آنقدر لطیف که نمی

شناسی شان..


حالا عمری دویده اند و جهاد کرده اند تاااااااا.....


تا لحظه شهادت! یکباره آراااامِ آراام...

گویی سالهاست خوابیده اند در آغوش مهربان خدا..


آخر چطور می شود روح خروشانشان تا ابد ساکت و ساکن بماند؟


چطور می شود پاهای همیشه دونده در راه حق کاوه و چمران، سالها زیر خاکها بی حرکت بماند؟


سردار! شما از نزدیک لحظه شهادت مردان خدا را دیده اید و می بینید!

می شود بگویید یکباره چه بر سر دریای متلاطم وجودشان می آید؟

سالهاست پس از اینکه کتاب "رد خون روی برف" شهید کاوه را خواندم و این عکس را

در آخر کتابش دیدم، روحم می سوزد :




همین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

تمام ؟؟؟؟

باور کنیم که این عکس فرمانده ای ست که نماد دویدن و نترسیدن است؟

اصلا می شود بگویی آدمها بعد از طی چه مراحلی به درجه شهادت می رسند؟

شما می توانید   رمز گشایی کنید!


راستش من می توانم حقیقت تمام نشدن کاوه را حس کنم...

اما نمی توانم حلاجی اش کنم..

نمی توانم برای خودم الگو سازی اش کنم.



کاش به جزیره جاماندگان نروید..*



شما  می دانید  که ما نسل سوخته نیستیم..

ما نسل عطش هستیم..


اقیانوس ها با همه گوهرهایش در کنارما هستند و ما با لبهایی

خشک و جانهایی تنها، هر از گاهی تشییع پیکر شهدای مدافع حرم

را با حسرت نظاره گریم..



راستی! می شود این عبارات حاج حسین خرازی را برایمان ترجمه کنید؟


 « خسته ام. ماندن طاقتی می خواهد که من ندارم … کاش اتفاقی می افتاد، این روزها چقدر به فرزندم فکر می کنم ،  به پسر یا دختری که هنوز نیامده، دلبسته شده ام … اگر نبودم ، اسمش را بگذارید مهدی به یاد آرزویی که داشتیم …»


چطور شما شهدا دلبستگیها و وابستگی هایتان را مدیریت می کنید؟


این همه  اضداد چطور با هم جمع می شوند؟


مگر امام با شما چه کرد؟مگر حضرت آقا با جان شما چه می کند که

همه وابستگی ها یتان را می گذارید و می روید؟


کلام رهبرمان برای شما شهدا و ما یکی ست..پس چه تفاوتی در

تفسیرش داریم؟




و اما خانواده شما سرداران...


بگذار بگویم که چه بدانیم چه ندانیم، چه حواسمان باشد چه نباشد،

همه مدیون همسران و فرزندان شهدای گذشته و آینده هستیم.


همسران و مادرانی که محکم و مقاوم بدرقه تان می کنند در حالیکه زمزمه آیت الکرسی برای بازگشت و سلامت تان از لبهایشان نمی افتد..و کدام زن است که نداند جهاد همه همرزمان گم نامتان رو در روی وحشی ترین موجودات تاریخ، چه دلواپسی به همراه دارد..


آنروزها که هنوز نمیدانستم انتظار برای همسر یعنی چه، نمی توانستم هضم کنم که وقتی شهید حاج محمد عبادیان، از منطقه به همسرش تلفن می زند که من تا 6 ماه !!
دیگر نمی آیم، یعنی چه؟!

و این زن  خبر نداشته که آیا مرد زندگی اش و بابای فرزندانش، با پای خودش بر می گردد یا روی دوش مردم؟




 این شب ها و روزها کودک من و دیگر دختران نوجوان و جوان این مرز و بوم  با امنیت کامل می خوابند و وبلاگهای صورتی می زنند..

و زنان هنرمند! جشنواره فیلم فجر، کنسرت می گذارند و آواز می خوانند...


به لطف خدا و به برکت رشادت سردارهای نام آور و گمنام و همسرانشان است که هرگز هراس دختران سوری و عراقی را درک نمی کنیم..


سلام سرشار از ارادت ما به پیشگاه ایشان باد.


راستی!

 نویسنده این سطور از نسل کودکانی است

که در سالهای خاطره انگیز دهه شصت، آرزویشان رفتن به جماران بود تا امام مهربان و  خمینی بت شکن دستی بر سرشان بکشد..


از نسل کودکانی که وقتی برادرهایشان به جبهه می رفتند، جز نقاشی کشیدن برای رزمنده ها کاری ازشان بر نمی آمد و گاهی هم بهانه می گرفتند تا در نامه بجایشان

بنویسند: " زود از جبهه بر گرد و برایم عروسک بخر!"

و برادرش برایش می نوشت: " ماندن در جبهه و دفاع از اسلام واجب تر است"


از نسل کودکانی که باید زودتر بزرگ می شدند تا بفهمند وجوب دفاع

از اسلام را..


و خوب می دانستند برادرها و پدرهایشان، به فرمان همان امام

خمینی مهربان در جماران، به سوی گلشن حسینی می روند.


وگاهی یک مشت نخودچی جیره جنگی رزمندگان اسلام، بعنوان

سوغات جبهه ها، آنقدر شادشان می کرد که بفهمند اقتدار برای

مبارزه با جبهه باطل، چه تفاوتی با خشونت مرام جنگ افروز های

بعثی و آمریکایی و غربی و صعودی دارد.


از نسل کودکانی که در 14 خرداد 68 یتیم شدند و عروج خمینی

مهربان را باور نمی کردند...گیج بودند و می ترسیدند که حالا اگر

صدام یزید کافر و آمریکا از کاخ سیاهش، به کشورشان حمله کرد،

جوانان  به فرمان چه کسی به گلشن حسینی بروند؟


دلشان شور افتاده بود که آرزوی دست نوازش و هدایت چه کسی را

باید داشته باشند؟



نویسنده این نامه سرگشاده اما مثل همه مردم آن روز، به لطف خدا

زود خمینی جدیدش  را دید...


چقدر چهره مصمم رهبر جدیدش به دلش نشسته بود...چه آرامشی

پیدا کرده بود..


و در همان کودکی درک کرده بود چه بار مسئولیتی روی دوش

خمینی اش گذاشته اند..


و از بغضها و اشکها و سوز دل امام سید علی اش، وقتی وصیتنامه

امام روح الله را می خواند، مثل همه مردم فهمید قرار است عاشقانه

عَلَم خمینی را به دوش بکشد.


آرزوی رفتن به حسینیه اش را داشتیم و در دامن لطف و محبت و

بصیرتش بزرگ شدیم..


خمینی ما، که نامش را خامنه ای می گفتند، هوای همه چیز را داشت..

بیست و پنج سال است به فضل الهی و با مدد از روح خدا، نگذاشته آب توی دل فرزندانش تکان بخورد..


از شما چه پنهان، هر چند صفحه از کتاب "من زنده ام"  خانم آباد را که می خواندم، با خودم می گفتم که چقدر خمینیِ پر از عاطفه ما، لوسمان کرده...



آنقدر "بارها"  را همیشه خودش به دوش گرفته که ما حتی یک

سیلی هم برای این نظام نخورده ایم.... و این "سربار بودن"  امثال

خودم چه زجر آور است و خواب راحت برایمان نمی گذارد..


و چه شده است که ما کنار اروند خروشان فرهنگی مان، مثل برادرِ

شهیدِ استاد حسن رحیم پور ازغدی، بخاطر خمینی مان، به خط نمی

زنیم؟


چرا..دیده ام و میدانم شهید رضایی نژادها و شهید احمدی روشن

ها، پای شجره طیبه انقلابمان را  با خون آبیاری کرده اند و خیلی ها

هم با نَفَس های حقشان هوای رشد به برگ و بار این درخت پر برکت

داده اند. اما خیلی هایمان هنوز سر در گمیم...


بلی سردار! برادرانم هم سالهاست شهادت را زندگی می کنند و

محجوبند و راز نمی گویند.و هم اکنون مخاطب همین نامه اند..


برای همین دارم می نویسم و استدعا دارم بگویید و شرح کنید.


وکلام آخر اینکه ازین دست خاطرات و شب و روزها بیشتر و بیشتر

برایمان تحلیل کنید که :

 

" در عملیات بیت المقدس در شب نوزدهم یا هیجدهم وقتی همه

خسته شده بودیم همه وسواس داشتند که عملیات برای دو هفته

به تأخیر بیفتد، آنجا حسن باقری صحبت کرد،گفت ما به مردم قول

داده ایم.

گفتیم خرمشهر در محاصره است چطور می توانیم برگردیم؟ همه

خسته بودند چون ما چهل روز بعد از عملیات فتح المبین، عملیات

بیت المقدس را شروع کرده بودیم دو لشکر خرمشهر را تصرف کردند

هر کدام با پنج گردان یعنی سه هزار نفر در مقابل بیست هزار نفر

دشمن، لشکرهای احمد و حسین بودند.


در عملیات خیبر همه دستاوردها منحصر به آن چیزی شدکه احمد

مهیا کرد یعنی جزایر.


در بدر مثل یک شهاب، جبهه را شکافت رفت داخل. من یادم نمی رود

وقتی آخر شب مهدی باکری شهید شده بود همه رزمندگان جبهه را

تخلیه کرده و عقب نشینی کرده بودند، فقط ده نفر مانده بودند که

اصرار می کردند با التماس احمد را از منطقه بدر خارج کنند، نمی

آمد. می گفت: چرا جنگ ما اینطور شد؟ به اینصورت در آمد؟


شخصیتی مثل احمد کاظمی، تأثیرات یک فرمانده لشکر که فقط

خرمشهر را آزاد کرد، نبود، پرورش چنین فضایی بود که امروز 17

سال از جنگ می گذرد اما هر روز این نام، نام بسیجی فرهنگ جنگ

و توجه به آن در جامعه ما ضروری تر به چشم می خورد و احساس

می شود.


این نقش احمد بود، نقش حسین بود نقش حسن باقری بود، نقش

مهدی زین الدین بود، نقش شهید علی  رضائیان بود و دهها فرمانده

ای که شهید شدند و اینها محور های اصلی اش بودند......."


 


 

 * اشاره به این فراز از خاطرات سردار سلیمانی :


 "با آن که چهل روز گذشته من باورم نمی‌شود که احمد شهید شده.خیلی به هم نزدیک بودیم، خصوصا بعد از جنگ ما بیشتر به هم نزدیک شدیم. علتش هم غربتی بود که ما بعد از جنگ پیدا کردیم یعنی همین احساس یتیمی، یتیمی نه از این باب که همه می‌گویند بلکه از باب اینکه انسان از یک راهی باز می‌ماند، احساسی مثل اینکه جا مانده و باز مانده است به او دست می‌دهد.


لذا همیشه چیزی هم می‌گفتیم و شوخی که می‌کردیم می‌گفتیم که جزیره‌ای باشد و ما را ببرند آنجا که همیشه تداعی آن دوران را بکند و این باعث شده بود که بیشتر به هم نزدیک بشویم. یکی از علت‌هایی که ما دور هم جمع شدیم این بود که ما مثل یک جمعی هستیم که در یک طوفان و یک رودخانه‌ایم و باید دستمان به هم باشد و حامی هم باشیم تا آب ما را نبرد."


والله المستعان و الیه المصیر



پ ن : عکسهای هفتم و هشتم این نامه، تزئینی هستند.



۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۱۸
به جرم عشق